از عشق تا عشق
از عشق زمینی تا عشق الهی
ادامه مطلب
زهی! جمال تو رشک بتان یغمایی
وصال تو هوس عاشقان شیدایی
عروس حسن تو را هیچ در نمییابد
به گاه جلوهگری دیدهٔ تماشایی
بدین صفت که تویی بر جمال خود عاشق
به غیر خود، نه همانا، که روی بنمایی
حجاب روی تو هم روی توست در همه حال
نهانی از همه عالم، ز بس که پیدایی
به هر چه مینگرم صورت تو میبینم
ازین میان همه در چشم من تو میآیی
همه جهان به تو میبینم و عجب نبود
ازان سبب که تویی در دو دیده بینایی
ز رشک تا نشناسد تو را کسی، هر دم
جمال خود به لباس دگر بیارایی
تو را چگونه توان یافت؟ در تو خود که رسد؟
که هر نفس به دگر منزل و دگر جایی
عراقی از پی تو در به در همی گردد
تو خود مقیم میان دلش هویدایی
فخرالدین عراقی
گاهی خدا مؤمن را می دواند تا درونش را پر کند، یعنی وجودش را پر کند و به دریا متصل اش کند .
اما دریا کجاست؟ توحید. انسان وجودش خالی است، مگر این که به خدا وصل شود. انسانی که به خدا برسد، به دریایی بی نهایت رسیده است. در آنجاست که انسان می تواند به نفس مطمئنه برسد، چراکه با ممارست و تمرین، نفس انسان، مطمئنه می شود. بنابراین انسان باید از درون خویش، خود را پیدا کند .
نمونه ای برای شما از تربیت پرورگار عالم نقل کنم :
خداوند عالم به حضرت ابراهیم فرمودند: هاجر و اسماعیل را بردار و راهی شو. به جبرئیل امین هم فرمود: پیشاپیش ایشان حرکت کن و آن ها را پیش ببر. باید هاجر را از شهری که سارا زندگی می کند، خارج کنی. هاجر را به اسبی سوار کرده و حرکت کرد. هر کجا که آبادی می دید به جبرئیل می گفت: اینجاست؟ مرا نگهدار؟
- چراکه انسان باید در کنار آبادی باشد، در مکان سرسبز زندگی کند، آب و غذا داشته باشد، راحت باشد .
جبرئیل گفت: نه. دنبالم بیا. می رفتند و هر گاه یک آبادی دیده می شد، جبرئیل را خطاب می کرد که: اسبم را این جا نگهدار و جبرئیل می فرمود: نه. هر گاه که من گفتم، متوقف می شویم. بارها این سؤال و آن جواب بین ایشان رد و بدل شد، تا آن که ساکت به دنبال جبرئیل حرکت کرد. سرانجام به بیابانی رسیدند که تا چشم می دید، بیابان بود و کویر خشک! هیچ پرنده ای در آسمان پر نمی زد. (چراکه پرنده در جایی پرواز می کند که حیاتی، باغی، درخت، یا چشمه ای باشد.) جبرئیل گفت : همین جاست. پیاده شو. پایین آمد. ابراهیم با تعجب به اطراف نگاه کرد .
- امتحان الهی این چنین است. خداوند از روی حکمت ابراهیم را آن همه دواند، می خواست که ابراهیم را دریا کند. تا زمانی که انسان از لذایذ خارج نشود، روحش قادر به دریافت لذات معنوی نیست. تا زمانی که انسان در مقام صبر نایستد، روحش ارتقاء نمی یابد. در زندگی دنیوی امتحان هر کس ، به اندازه ظرفیتش است .
هاجر و اسماعیل شیرخواره را پیاده کرد. سپس به سوار اسب اش شد و خداحافظ !
- چگونه می توان از این بیابان عبور کرد! لحظه ای تأمل کنید! شرایط را در ذهن خودتان تجسم کنید! انسان در یک بیابان لم یزرع که هر چه قدر چشم جستجو می کند، نه گیاه سبزی در روی زمین روییده و نه پرنده ای در آسمان پر می زند! از طرفی هم دریغ از یک قطره آب !
ابراهیم افسار اسب اش را گرفت و برگرشت. ناگهان هاجربه دنبالش دوید و با اضطراب پرسید: که ابراهیم کجا می روی؟! ابراهیم گفت: من می روم، شما اینجا بمانید. هاجر نگران گفت: هیچ آب و غذایی نیست، از طرفی هم آفتاب گرم و سوزان است. در این بیابان جز این که انسان بسوزد حاصلی ندارد. ابراهیم گفت: کاری از من ساخته نیست، جبرئیل چنین گفته است. همین که ابراهیم این سخن را فرمود، هاجر گفت: برو، ابراهیم نایست .
- دقت می کنید!
ابراهیم رفت و هاجر با یک نوزاد شیرخوار ماند. تشنگی بر کودک مسلط شد و هاجر برای جستجوی آب، درفاصله ی دو کوه ،صفا و مروه، شروع به دویدن کرد.
- دقت کنید زمانی به حج رفته ای که در آنجا مثل هاجر بدوی و از تمام دنیا جدا شوی.
هاجر دوان دوان به بالای کوه صفا می رسید، چون نگاه می کرد، یک دریای خشکیده را می دید.
- در واقع دریای خشکی که برای هاجر مشهود می شد، تمثیلی از درون خودش بود. وقتی به درونش نگاه می کرد، هم چون دریایی خشک و بی آب بود، وقتی به بیرون نیز می نگریست، آن جارا هم مانند دریایی خشکیده می دید. اگر انسان از درون به آب حیات برسد، پیرامونش را هم زنده می کند، بیرون را هم احیاء می کند. هاجر به این موهبت نائل شد، آن حقیقت را احیاء کرد و در نهایت چشمه ی زمزم از زیر پای فرزندش، اسماعیل، سرازیر شد.
ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
- که بی دریغ -
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟
قیصر امین پور
گاهي طراوت مي دهد باران به جانم
حس مي كنم اين روزها رنگين كمانم
عهد قشنگي با خودم بستم از امشب
دل را به درگاهش بزودي مي رسانم
دکتر الهی قمشه ای میگوید : یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق
"، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح
از آن یاد شده است . قصه چنین است که سلیمان فرزند داود، انگشتری
داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت
آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه
برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند (قرآن/ سبا/ ١٣).
این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت
خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم
دولتسرای عشق شوند . روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد
و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت
سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد
و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی
کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی
دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت
سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما
خلق او را انکار کردند. و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین
سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و
ماهیگیری پیشه کرد .
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند
و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست
سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار
پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف
و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند:
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند
و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به
جای او نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت.
روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم
ماهی یافت و بر دست کرد . سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از
این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم
سلیمانی، بیرون شهر است. پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند
و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند. و این
روز، بر خلاف تصور عامه، روزی فرخنده ومبارک است وبهحقیقت
روز سلیمان بهار است. و نحوست آن کسی راست که با دیو
بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید. و شاید رسم ماهی
خوردن در شب نوروز، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و
رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که
بانوروزو رستاخیز بهار همراه است و از همین روی، نسیم نوروزی
نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید
و چراغ دل را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
یارب از عرفان مرا پیمانهای سرشار ده
چشم بینا جان آگاه و دل بیدار ده
هر سر موی حواس من به راهی میرود
این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز
خانه ی تن را چراغی از دل بیدار ده
نشئه ی پا در رکاب می ندارد اعتبار
مستی دنباله داری همچو چشم یار ده
بر نمیآید به حفظ جام دست رعشه دار
قوت بازوی توفیقی مرا در کار ده
مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت
روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده
چند چون مرکز گره باشد کسی دریک مقام؟
پایی از آهن به این سرگشته چون پرگار ده
شیوه ی ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دادی طاقت دیدار ده
بیش از این مپسند صائب را به زندان خرد
از بیابان ملک و تخت از دامن کهسار ده
دیوان صائب تبریزی
در مورد انواع عشق مي توان گفت: مسئله اساسي در اينجا اين است که آيا عشق به طور کلي يک نوع بيشتر نيست يا دو نوع است. بعضي نظريات اين است که عشق به طور کلي يک نوع بيشتر نيست و آن همان عشق جنسي است يعني ريشه عضوي و فيزيولوژيک دارد، تمام عشق هايي که در عالم وجود داشته و دارد با همه آثار و خواصش، عشق هاي به اصطلاح رمانتيک که ادبيات دنيا را اين داستان هاي عشقي پر کرده است، مثل داستان مجنون عامري و ليلا ، تمام اين عشق ها فقط عشق جنسي است و چيز ديگر نيست.
گروهي عشق را (همين عشق انسان به انسان را) که بحث در مورد آن است، دو نوع مي دانند. مثلاً بوعلي سينا و يا خواجه نصيرالدين طوسي و ملاصدرا عشق را دو نوع مي دانند. برخي عشق ها را
عشق هاي جنسي مي دانند که اين ها را عشق مجازي مي نامند نه عشق حقيقي و معتقدند بعضي عشق ها، عشق روحاني يعني عشق نفساني است. به اين معنا که در واقع ميان دو روح نوعي کشش وجود دارد. منشاء عشق مجازي غريزه است و با رسيدن به معشوق و با اطفاي غريزه پايان مي يابد. ولي اين ها مدعي هستند که انسان گاهي به مرحله اي از عشق مي رسد که مافوق اين حرف هاست. خوجه نصيرالدين طوسي از آن به مشاکله بين النفوس تعبير مي کند که يک نوع هم شکلي ميان روح ها وجود دارد و در واقع اين ها مدعي هستند که در روح انسان يک بذري براي عشق روحاني و معنوي هست و در واقع نفي هم اگر اينجاست وجود دارد او فقط محرک انسان است و معشوق حقيقي انسان يک حقيقت ماوراء طبيعي است که روح انسان با او متحد ميشود و به او مي رسد و او را کشف ميکند و در واقع معشوق حقيقي در درون انسان است.( مطهري(ره)، مرتضي ، مجموعه آثار، جلد 3، ص 72)
در منزلی باش که خنده میبینی و لب و دندان نی
مستی میبینی، شراب نی
سماع میبینی و چنگ و نی نی
جفت میبینی و صورت نی
از اینها همه طهارت کن، از طهارت هم طهارت کن
این جهان چون کوهی است، از این کوه بر آی تا عجایبها بینی .
معارف بهاء ولد
| Design By : Night Melody |









