حالات عارفان حقیقی

حالات عارفان حقیقی:

عارف :همچون زنبورعسل نوشش برای دوستان ونیشش برای دشمنا ن  .

عارف :غرق دریای اطاعت ،وجودی است متحد باعبادت ، حقیقتی است متصف به

کرامت ، وبرای خلق خدادریائی است پرازکرامت .

عارف :انسانی است والا ،و درآدمیت وانسانیت درافقی است بالا ، ودرمیان مردم

گوهری است اعلا ، وبرای جامعۀ انسانی چراغی است راه گشا .

عارف :گلی است بی  خار،برای دین، یاوری  بامنفعت ، درسخن گفتن بامردم

موجودی است هوشیار ، درمیان غفلت زدگان انسانی است بیدار ، درراه حق موجودی

است پُرکار ، وازتمام حرکاتش صفات خداوندی نمودار.

عارف :فرمان حق رابرده ،دراین پیشگاه دل سپرده ، وجان به عشق محبوب زنده

نموده وجزحق نگفته وجزحق ندیده

ادامه نوشته

میلاد با سعادت پیامبر اکرم و امام صادق(ع)

صدای بال و پر جبرئیل می آید

شب است و ماه به آغوش ایل می آید

لب کویر پس از این ترک نخواهد خورد

که ساقی از طرف سلسبیل می آید

لباس خاطره را از حریر عشق بدوز

حلیمه! نزد تو فردی اصیل می آید

نگاه آمنه از این به بعد می خندد

چرا که معجزه ای بی بدیل می آید

در نعت پیامبر اکرم (ص )

خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا

صدر و بدر هر دو عالم مصطفی

آفتاب شرع و دریای یقین

نور عالم رحمة للعالمین

جان پاکان خاک جان پاک او

جان رها کن آفرینش خاک او

خواجهٔ کونین و سلطان همه

آفتاب جان و ایمان همه

شعر از عطار

هفته وحدت


شروع دوباره


نایت اسکین

با سلام بعد از مدتها دوباره تصمیم گرفتم به وبلاگم برگردم

مدتها درگیر روزمرگی بودم و از دنیای مجازی دور شدم ورودم را با غزلی از حافظ شروع میکنم و امیدوارم در پناه لطف خداوند بتونم ادامه بدم


مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در انتظار رویت ما و امیدواری
در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
حافظ چه می‌نهی دل تو در خیال خوبان
کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی

رمضان

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

رمضان شهر عشق و عرفان است * * * رمضان بحر فيض و احسان است

رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن * * * گــــاه تــــجديد عهد و پيمان است

رمــضــان امــتــــداد جــــاده نــــور * * * در گذرگاه هــر مــــسلمــان است

رمــضــان چــلچــراغ نـــور افـشان * * * در شبــستان قلــب انـسان است

نایت اسکین

درباره شریک حقیقی و جفت روحی

 

جفت روحی
 
روح انسان در حال چرخش است. اين روح و روان  را بايد با روح و رواني جفت كنيد كه با هم متناسب و هماهنگ و موزون باشند جز اين سياليت آنها و جريان سرنوشتشان با اشكال مواجه خواهد شد . زندگي بر آنان سخت مي شود و شايد هم در درونشان متوقف گردد .
ایلیا میم
 
ادامه نوشته

به هر چه می‌نگرم صورت تو می‌بینم

 نایت اسکین

زهی! جمال تو رشک بتان یغمایی

وصال تو هوس  عاشقان شیدایی

 

عروس حسن تو را هیچ در نمی‌یابد

به  گاه  جلوه‌گری  دیدهٔ  تماشایی

 

بدین صفت که تویی بر جمال خود عاشق

به غیر خود،  نه  همانا،  که  روی  بنمایی

 

حجاب روی تو هم روی توست در همه حال

نهانی  از  همه  عالم،  ز  بس  که  پیدایی

 

به هر چه می‌نگرم  صورت تو می‌بینم

ازین میان همه در چشم من تو می‌آیی

 

همه جهان به تو می‌بینم و عجب نبود

ازان سبب که تویی در دو دیده بینایی

 

ز رشک تا نشناسد تو را کسی، هر دم

جمال   خود   به   لباس   دگر   بیارایی

 

تو را چگونه توان یافت؟ در تو خود که رسد؟

که  هر  نفس  به  دگر  منزل  و  دگر جایی

 

عراقی از پی تو در به در همی گردد

تو  خود  مقیم  میان  دلش هویدایی

 فخرالدین عراقی

گاهی خدا مؤمن را هاجر وار می دواند تا درونش را پر کند

گاهی خدا مؤمن را می دواند تا درونش را پر کند، یعنی وجودش را پر کند و به دریا متصل اش کند  .

اما دریا کجاست؟ توحید. انسان وجودش خالی است، مگر این که به خدا وصل شود. انسانی که به خدا برسد، به دریایی بی نهایت رسیده است. در آنجاست که انسان می تواند به نفس مطمئنه برسد، چراکه با ممارست و تمرین، نفس انسان، مطمئنه می شود. بنابراین انسان باید از درون خویش، خود را پیدا کند  .

نمونه ای برای شما از تربیت پرورگار عالم نقل کنم  :

خداوند عالم به حضرت ابراهیم فرمودند: هاجر و اسماعیل را بردار و راهی شو. به جبرئیل امین هم فرمود: پیشاپیش ایشان حرکت کن و آن ها را پیش ببر. باید هاجر را از شهری که سارا زندگی می کند، خارج کنی. هاجر را به اسبی سوار کرده و حرکت کرد. هر کجا که آبادی می دید به جبرئیل می گفت: اینجاست؟ مرا نگهدار؟

- چراکه انسان باید در کنار آبادی باشد، در مکان سرسبز زندگی کند، آب و غذا داشته باشد، راحت باشد  .

جبرئیل گفت: نه. دنبالم بیا. می رفتند و هر گاه یک آبادی دیده می شد، جبرئیل را خطاب می کرد که: اسبم را این جا نگهدار و جبرئیل می فرمود: نه. هر گاه که من گفتم، متوقف می شویم. بارها این سؤال و آن جواب بین ایشان رد و بدل شد، تا آن که ساکت به دنبال جبرئیل حرکت کرد. سرانجام به بیابانی رسیدند که تا چشم می دید، بیابان بود و کویر خشک! هیچ پرنده ای در آسمان پر نمی زد. (چراکه پرنده در جایی پرواز می کند که حیاتی، باغی، درخت، یا چشمه ای باشد.) جبرئیل گفت : همین جاست. پیاده شو. پایین آمد. ابراهیم با تعجب به اطراف نگاه کرد  .

- امتحان الهی این چنین است. خداوند از روی حکمت ابراهیم را آن همه دواند، می خواست که ابراهیم را دریا کند. تا زمانی که انسان از لذایذ خارج نشود، روحش قادر به دریافت لذات معنوی نیست. تا زمانی که انسان در مقام صبر نایستد، روحش ارتقاء نمی یابد. در زندگی دنیوی امتحان هر کس ، به اندازه ظرفیتش است  .

هاجر و اسماعیل شیرخواره را پیاده کرد. سپس به سوار اسب اش شد و خداحافظ  !

- چگونه می توان از این بیابان عبور کرد! لحظه ای تأمل کنید! شرایط را در ذهن خودتان تجسم کنید! انسان در یک بیابان لم یزرع که هر چه قدر چشم جستجو می کند، نه گیاه سبزی در روی زمین روییده و نه پرنده ای در آسمان پر می زند! از طرفی هم دریغ از یک قطره آب  !

ابراهیم افسار اسب اش را گرفت و برگرشت. ناگهان هاجربه دنبالش دوید و با اضطراب پرسید: که ابراهیم کجا می روی؟! ابراهیم گفت: من می روم، شما اینجا بمانید. هاجر نگران گفت: هیچ آب و غذایی نیست، از طرفی هم آفتاب گرم و سوزان است. در این بیابان جز این که انسان بسوزد حاصلی ندارد. ابراهیم گفت: کاری از من ساخته نیست، جبرئیل چنین گفته است. همین که ابراهیم این سخن را فرمود، هاجر گفت: برو، ابراهیم نایست .

- دقت می کنید!

ابراهیم رفت و هاجر با یک نوزاد شیرخوار ماند. تشنگی بر کودک مسلط شد و هاجر برای جستجوی آب، درفاصله ی دو کوه ،صفا و مروه، شروع به دویدن کرد.

- دقت کنید زمانی به حج رفته ای که در آنجا مثل هاجر بدوی و از تمام دنیا جدا شوی.

هاجر دوان دوان به بالای کوه صفا می رسید، چون نگاه می کرد، یک دریای خشکیده را می دید.

- در واقع دریای خشکی که برای هاجر مشهود می شد، تمثیلی از درون خودش بود. وقتی به درونش نگاه می کرد، هم چون دریایی خشک و بی آب بود، وقتی به بیرون نیز می نگریست، آن جارا هم مانند دریایی خشکیده می‌ دید. اگر انسان از درون به آب حیات برسد، پیرامونش را هم زنده می کند، بیرون را هم احیاء می کند. هاجر به این موهبت نائل شد، آن حقیقت را احیاء کرد و در نهایت چشمه ی زمزم از زیر پای فرزندش، اسماعیل، سرازیر شد.

نایت اسکین

شعر بی دروغ

ما که این همه برای عشق

                      آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

-                             که بی دریغ  -

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم

                            دریغ می کنیم؟

قیصر امین پور

نایت اسکین